رمان
شلیک اخر به عشق
کارمن:
با قدم های اروم راه افتادم میدونستم کار کیه!
لعنت بهش، عوضی
تفنگ رو پشت شلوارم گذاشته بودم و فقط به این فکر میکردم که الان واقعا حق داره توی این زمین راه بره؟ هه
نمیزارم کسی که همچین خنجر ای رو پشتم زده زندگی کنه
رسیدم به پارکینگ سوار ماشین شدم و راه افتادم.
1ساعت بعد
موقع پیاده شدن گوشیم زنگ خورد قطعش کردم چون الان کار مهمی تری دارم داشتم میرفتم به خونه اش که خواهرم پیام داد: کارمن زود خودتو برسون
عمو مایک داره با بابا دعوا میکنه بابا تفنگ در آورده لطفا خواهش میکنم ابجی!
نمیتونستم بزارم دعوا به جای بد خطم بشه مجبور بودم سوار ماشین بشم و برم خونه بابا..
پیام دادم: باشه اروم باش تو راهم!
پارت بعد یک ساعت دگه!
کارمن:
با قدم های اروم راه افتادم میدونستم کار کیه!
لعنت بهش، عوضی
تفنگ رو پشت شلوارم گذاشته بودم و فقط به این فکر میکردم که الان واقعا حق داره توی این زمین راه بره؟ هه
نمیزارم کسی که همچین خنجر ای رو پشتم زده زندگی کنه
رسیدم به پارکینگ سوار ماشین شدم و راه افتادم.
1ساعت بعد
موقع پیاده شدن گوشیم زنگ خورد قطعش کردم چون الان کار مهمی تری دارم داشتم میرفتم به خونه اش که خواهرم پیام داد: کارمن زود خودتو برسون
عمو مایک داره با بابا دعوا میکنه بابا تفنگ در آورده لطفا خواهش میکنم ابجی!
نمیتونستم بزارم دعوا به جای بد خطم بشه مجبور بودم سوار ماشین بشم و برم خونه بابا..
پیام دادم: باشه اروم باش تو راهم!
پارت بعد یک ساعت دگه!
- ۲.۳k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط